و دوست داشتن هم مثل زندگی آنی نبود که انتظارش را می کشیدم.
مانده ام میان زمین و آسمان با یک دنیا سوال که جوابی برایشان نیست و پیدا نخواهم کرد.قبل ترها اگر غصه ای بود از فاصله ها شکایت می کردم.فاصله هایی که من و تو را هم جدا کرده بود.چه دیر شناختمت!
و حالا چقدر بی فایده است که می گویم حیف آن همه روز و آن همه...
روی پشت بام دراز می کشم.چه حس خوبی دارد وقتی احساس می کنی خودت هستی و خدایی که از همیشه به تو نزدیک تر است...به خودم می گویم در این خلوت همه ی حرف هایت یاد خدا می ماند...صدایی از درونم می گوید:حرفهایت همیشه به یادش مانده حتی وقتی که تو او را از یاد بردی و می بری...به فکر می روم...راست می گوید هیچ وقت تنها نبوده ام.
باد سردی تمام وجودم را می لرزاند.یاد تو می اندازدم!!!چشمهایت چقدر سردو بی تفاوت بود.انگار غریبه بودم.همه چیز از یادت رفته بود...نفس عمیقی می کشم...شایدم آهی باشد از سر دلتنگی...همه جا هستی و تکرار می شوی می بینمت و من دیگر این را نمی خواهم.قطره ای باران روی صورتم می نشیند و تو را از ذهنم دور می کند.بلند می شوم و می نشینم...قطره های باران بیشتر می شود...صدای مادر را می شنوم:بیا پایین سرما می خوری و صدایش در باران گم می شود...زانوهایم را در بغل می گیرم و از سرما به خودم می لرزم و باز هم یاد تو.مواظب خودت باش لباس گرم بپوش.همیشه حرفت را گوش می دادم و چه احمق بودم!
حتی قطره های باران هم یاد تو را با خودشان می آورند.در ذهنم مرور می کنم بودنت را و قطره اشکی از چشمم سر می خورد.می گویم فراموشش کن ولی چطور نمی دانم.به خودم می ایم باران تمام شده...نگاهی به اسمان می کنم و از خدا می پرسم چطور؟!منتظر جواب نمی شوم زیر لب زمزمه می کنم چرا وقتی با خدا حرف می زنی به آسمان نگاه می کنی؟!لبخندی روی لبم می آید و از این تضاد درونم که لحظه ای گرفته است و لحظه ای می خندد باز خنده ام می گیرد!
چشمهایم را می بندم و این بار از درونم با خدا حرف می زنم و سوالم را تکرار می کنم.مثل همیشه همان صدا از درونم می گوید:صبر داشته باش و من تمام سعیم را می کنم که صبر داشته باشم برای فراموش کردنت!نفس عمیقی می کشم و خودم را برای شنیدن حرف های مادر آماده می کنم و از پله ها پایین می روم.
پ ن.من برگشتم با این امید که منو فراموش نکرده باشین و بازم بهم سر بزنین.ممنونم.


