تبليغاتX
کاش تکرار می شدی تکرار
...

و دوست داشتن هم مثل زندگی آنی نبود که انتظارش را می کشیدم.

مانده ام میان زمین و آسمان با یک دنیا سوال که جوابی برایشان نیست و پیدا نخواهم کرد.قبل ترها اگر غصه ای بود از فاصله ها شکایت می کردم.فاصله هایی که من و تو را هم جدا کرده بود.چه دیر شناختمت!

و حالا چقدر بی فایده است که می گویم حیف آن همه روز و آن همه...

روی پشت بام دراز می کشم.چه حس خوبی دارد وقتی احساس می کنی خودت هستی و خدایی که از همیشه به تو نزدیک تر است...به خودم می گویم در این خلوت همه ی حرف هایت یاد خدا می ماند...صدایی از درونم می گوید:حرفهایت همیشه به یادش مانده حتی وقتی که تو او را از یاد بردی و می بری...به فکر می روم...راست می گوید هیچ وقت تنها نبوده ام.

باد سردی تمام وجودم را می لرزاند.یاد تو می اندازدم!!!چشمهایت چقدر سردو بی تفاوت بود.انگار غریبه بودم.همه چیز از یادت رفته بود...نفس عمیقی می کشم...شایدم آهی باشد از سر دلتنگی...همه جا هستی و تکرار می شوی می بینمت و من دیگر این را نمی خواهم.قطره ای باران روی صورتم می نشیند و تو را از ذهنم دور می کند.بلند می شوم و می نشینم...قطره های باران بیشتر می شود...صدای مادر را می شنوم:بیا پایین سرما می خوری و صدایش در باران گم می شود...زانوهایم را در بغل می گیرم و از سرما به خودم می لرزم و باز هم یاد تو.مواظب خودت باش لباس گرم بپوش.همیشه حرفت را گوش می دادم و چه احمق بودم!

حتی قطره های باران هم یاد تو را با خودشان می آورند.در ذهنم مرور می کنم بودنت را و قطره اشکی از چشمم سر می خورد.می گویم فراموشش کن ولی چطور نمی دانم.به خودم می ایم باران تمام شده...نگاهی به اسمان می کنم و از خدا می پرسم چطور؟!منتظر جواب نمی شوم زیر لب زمزمه می کنم چرا وقتی با خدا حرف می زنی به آسمان نگاه می کنی؟!لبخندی روی لبم می آید و از این تضاد درونم که لحظه ای گرفته است و لحظه ای می خندد باز خنده ام می گیرد!

چشمهایم را می بندم و این بار از درونم با خدا حرف می زنم و سوالم را تکرار می کنم.مثل همیشه همان صدا از درونم می گوید:صبر داشته باش و من تمام سعیم را می کنم که صبر داشته باشم برای فراموش کردنت!نفس عمیقی می کشم و خودم را برای شنیدن حرف های مادر آماده می کنم و از پله ها پایین می روم.

 

پ ن.من برگشتم با این امید که منو فراموش نکرده باشین و بازم بهم سر بزنین.ممنونم.

+ نوشته شده توسط aida در دوشنبه 21 بهمن1387 و ساعت 12:39 بعد از ظهر |

...

عشق با سپاس همراه است.سپاسی ژرف.می دانی که دیگری یک شی نیست.می دانی که دیگری صاحب شکوه است.دارای شخصیت است.روح خود را دارد.فردی ست یگانه.

                   در عشق است که آزادی محض را به دیگری ارزانی می داری.

 

 

پ ن.می دونم آخر بی مقدمه اومدم.خیلی دلم تنگ شده بود ولی اصلن دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم.به کمکتون احتیاج دارم در حد حالا نصیحت همدردی یا هر چیز دیگه.مشکلمم اصلش یه نواختیه زندگیه و یه خورده بر وفق مراد نبودنش.می دونین من اصلن آدم بی حوصله و زیاده خواهی نیستم  اتفاقن خیلی هم پر شورم ولی یه مدت دنیا به نظرم خیلی کوچیک شده.خوشحال می شم همراهیم کنین.اگه دیر میامم شرمنده.ولی بی خبرم نیستم ازتون مثه هیچکس خبرا رو واسم میاره.منتظرتونم.

+ نوشته شده توسط aida در چهارشنبه 16 مرداد1387 و ساعت 9:11 بعد از ظهر |
...

همیشه بودم.

گرم و صمیمی٬پابه پا٬نزدیک و دور٬در جای جای تنهاییت که مرا طلب می کردی....................................حال ندارمت!

نبودنت را دارم و دیگر هیچ و اما تو در تنهاییم حتی نگاهت را هم دریغ می کنی.

 

 ***                                            ***                                             ***

...

روی جدول های کنار خیابان راه می رفتم.یادت مانده؟چقدر این کار را دوست داشتی.دلم در نبودن هایت می گیرد...دلم می گیرد وقتی دلت هوایم را نمی کند.

امروز روی تمام آن جدول ها به یاد بودنت قدم گذاشتم.نیامدی...

                                                                                                رفتم!

 

پ ن.یه کم متفاوت شدم!ممنون از حضورتون.

 

+ نوشته شده توسط aida در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 و ساعت 5:18 بعد از ظهر |

...

دلم تنگ شده بود...پناه بردم مثل همیشه به سکوت ماشین و حیاط و نوشته هام(زندگیه ماشینیه دیگه!!)

دلم بدجور هوایت را کرده.فکر نمی کردی دلتنگ شوم می دانم ولی شد و دست خودم نبود.دلم بود و کاری هم نمی شد کرد! فکرت مثل نفسهایم در رفت و آمد است.حس غریبی دارم.انگار گم شده ای ...کم شده ای و دور می شوی .این را نمی خواهم.می خواهم همانی باشم که بودم ولی...نمی شود.کم آورده ام...بد کرده ام هم به او و هم به...فکرها ذهنم را به هم ریخته اند٬صدای ترانه را بلند می کنم:

اما تو کوه درد باش              طاقت بیارو مرد باش

ولی چطوریش را نمی گویدومی رود و می رود وتمام می شود٬مثل من...مثل تو و مثل ما!!چه پایان غم انگیزی می شود اگر آنی نشود که انتظارش را می کشیدم.یک تراژدی خاکستری و یخ زده و این خواسته ی من نیست و مرا مقصر ندان.دردی در درونم همه چیز را سخت می کند.می دانم انتظارت چیز دیگریست ولی می دانی که رسم زمانه ی ما این شده آرزویت را بگذار کنار زندگی لب طاقچه ی عادت از یادت برود!!(معذرت از استاد بزرگوار)و برود و نه اما عشقت را...

هوای سنگینی شده نمی دانم چرا ابرها هم با خودشان کنار نمی آیند.به یادت می آورم باور داشته باش از یادم نرفته ای همیشه هستی و می خواهم که باشم.زندگی را می بینی هیچ آنطور نشد که بچگی می خواستم هیچ آنطور نشد که بزرگتر شدم و خواستم و هیچ آن نمی شود که...؟!

خیلی سخت شده ام و این حتی انتظارم از خودم نبود.چقدر به هم ریخته و بی رنگ.احساس خفگی می کنم.در را باز می کنم!باد خنکی صورتم را نوازش می دهد و به این فکر می کنم که چقدر دلم برای بچگیم تنگ شده و باز صدای ترانه که همه چیز را یاد آور می شود:

کاش می شد دوباره باغچه پر گل های تو باشه

                              شاخه ی سپید مریم با نوازش تو وا شه

و این یاد آوری ها و این نبودن ها را می گذارم به حساب همانی که می گویند بد روزگار.حس بهتری پیدا می کنم وقتی یادت را در دلم مرور می کنم و ناگفته هایم را می گویم و همه چیز و تو را کمی نزدیکتر و رنگی تر از قبل آن دورها باز پیدا می کنم.بلند می شوم و می نشینم.نگاهی به آسمان می کنم.لبخند خدا را مثل همیشه می بینم و زیر لب می گویم...........................شکر.

 

پ.ن نبودنم را دلیل بر بی اهمیتی نگذارید.

پ.ن امید که دوستان ما را فراموش نکرده باشند.

+ نوشته شده توسط aida در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 11:48 قبل از ظهر |

اگه می خوای بری برو؟!

این جمله پایان دوست داشتن های تو بود.سردو خاکستری و تمام شدی.

  صدای شکستنش را شنیدم دلم را می گویم و این بار اول نبود.دنیای غریبی ست.دیوار-دلتنگی-تنهایی-انتظار...!بهانه بودن تو بود و دیگر هیچ.چشم هایم را بازو بسته می کنم شاید خواب  باشم ولی نه...از پنجره خیابان را نگاه می کنم نیستی...تلفن را چک می کنم باز هم نیستی.دقت که می کنم بوی عطرت را هم دیگر حس نمی کنم.پس خواب نیستم.چه بی صدا و بی رحمانه رفتی.

روی مبل کنار پنجره می نشینم و فکر می کنم.دنبال دلیل می گردم نه برای رفتنت برای نماندنت!!!روزها را در ذهنم مرور می کنم هفنه ها را-ماه ها را-سال ها را و هیچ نمی یابم.همه قشنگ و فراموش نشدنی اند و اینکه چرا دلیلش را نگفتی سوال دیگری ست.می گفتی دوستم داری و حالا که رفتی به این فکر می کنم که شاید معنی دوست داشتن را هنوز نمی دانم.نگاهی به دورو برم می کنم هیچ چیز نیست و من تنها وسط اتاقی سرد و غمزده بی هیچ نشسته ام.به لحظه های بودنت فکر می کنم و به حرفهایت و با خودم می گویم چطور این همه را فراموش کردی و رفتی؟نبودنت هنوز غیر قابل درک است و همه چیز در هم ریخته.هیچ چیز سر جایش نیست و زمان بیهوده جلو می رود و من هم سر در گم بدون توجه به گذر زمان تنها کاری که می کنم فکر به تو و نفس کشیدن است.حتی بعد از این همه مدت نمی دانم دوستم داشتی یا نه!پاهایم را دراز می کنم و نفس عمیقی از ته دل می کشم ویادم به حرف تو می افتد که هر وقت نفس عمیقی می کشیدم می گفتی:آه کشیدنت برای چیست؟به اطرافم نگاه می کنم همه چیز خاطره ای از بودنت در ذهنم می آورد و اینکه دوستم داشتی یا نه مثل سایه ای تمام افکارم را پو شانده.نمی دانم الان کجایی...اصلن مرا یادت می آید یا نه؟ارزش آن همه خاطره و روز خوب برایت چقدر بود که حتی بی آنکه بگویی برای چه بی هیچ رفتی و ارزش دل من؟!کسی که می گفتی بی او می میری.سوال ها پشت سر هم می آیند و زیادتر می شوند و یاد خاطرات هم.بلند می شوم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم.پاییز است درست مثل زمانی که آمدی و حالا رفته ای و هیچ اثری از تو نیست و اینبار آهی از ته دل می کشم و می گویم:

                           

                        کاش خاطراتت را هم با خودت می بردی!

پ ن:می دونی مشکل کاما(ویرگول)رو با - حل کردم ببخشید!!

+ نوشته شده توسط aida در پنجشنبه 13 دی1386 و ساعت 7:7 بعد از ظهر |

 

قرار گذاشته بودیم هر سال وقتی اولین باران پاییزی بارید به یاد اولین روز آشناییمان چشم هایمان را ببندیم اولین و قشنگترین جمله ای که به ذهنمان می آمد را یادداشت کنیم و هر کس قشنگترین جمله را نوشت یک شاخه گل جایزه بگیرد.همیشه قشنگترین جمله مال تو بود و جایزه اش مال من...قرار گذاشته بودیم هر وقت دلمان گرفت دست هم را بگیریم بدون هیچ حرفی آن قدر روی سنگفرشهای خیابان قدم بزنیم تا دلمان آرام شود.قرار بود هر بار چشمهایمان به هم افتاد نگاهایمان را با یک لبخند بدرقه کنیم حتی اگر خستگی و غم روی دلمان سنگینی می کرد. قرارمان این بود که هر وقت احساس غصه و خالی بودن کردیم روبه روی هم بنشینیم دستهای هم را بگیریم و به هم بگوییم که چقدر از داشتن همدیگر خوشحالیم.قرار بود خنده هایمان از ته دل باشد و اشک هایمان هم فقط از خوش حالی.

خواسته بودی هر سال روز تولدم به یاد اولین روزی که مرا دیدی پیراهن آبی روشن بپوشم و من گفته بودم روز تولدت به یاد اولین جمله ای که ازت خواسته بودم تمام روز را کنارم بمانی.هر وقت طبق عادت همیشه ازم می پرسیدی چقدر دوستت دارم خودم را به خنگی می زدم و بحث را عوض می کنم و وقتی حس می کنم دلت برای شنیدن دوستت دارم لک زده آرام کنار گوشت می گویم اندازه ی تمام دنیا دوستت دارم و تو لبخند می زنی.(می دانم همیشه های بودنت جز خوبی و خوشبختی من هیچ نخواسته ای مهربان).

دیروز وقتی بارانی ات را پوشیدی و بدون هیچ حرفی از در بیرون رفتی به خودم گفتم شاید امروز اولین باران پاییزی امسال ببارد.و دلم گرفت که چرا حرفی نزدی.هنوز نیامده بودی که باران باریدن گرفت و من مثل همیشه چشمهایم را بستم و اولین جمله ای که به ذهنم رسید را یادداشت کردم و کنار پنجره چشم به در حیاط منتظر آمدنت شدم .

وقتی در باز شد با موهای خیس خرده از اولین باران پاییزی با یک دسته گل وارد شدی.به پیشوازت آمدم.هنوز باران می بارید.چشمهایت را بستی و گفتی:تا وقتی تو باشی همه ی دنیا را دارم و با لبخند دسته گل را به من دادی.باز هم قشنگترین جمله مال تو بود و گل ها برای من!!!

 

+ نوشته شده توسط aida در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 10:28 بعد از ظهر |
یا خدا...

این جا ته فکر فرو ریخته ی منه.این جا همون جاییه که بهش می گن ته بن بستا.این جا آخر دنیاست.اشک دیگه آرومم نمی کنه.انگار ثانیه شمار ساعت هر ثانیه رو به اندازه ی صد سال می بره جلو.نفسه رو که باید حلش بدی تا بیاد و بره.آااااااااای خدا.چه قدر خوبه که تو حداقل همیشه بودی و هستی.نمی دونم تا کی؟تا کجا؟تکراریه می دونم.همش تکراریه.همش همینه.آی امان از دل تنگ.این دل ما هم وقت گیر آورده.همش دلتنگی.دلتنگ روزای نیومده.لحظه های نداشته.روزای برباد رفته.تو که می دونی دوستت دارم گوشت با من باشه...

وقتی می گم جز تو کسی و نمی خوام و نمی تونم بکنم تو این دل...پنج شیش تا جمله ی مسخره بارم نکن.من دلم این حرفارو از تو نمی خوادمن دلم می خواد دلمو ببینی.بفهمی.درک کنی.اگه تو این دنیای به هم ریخته که هیچ چی و هیچ کس سر جای خودش نیست تو هم بخوای سر جات پاشی و هی پشت سرتو نگاه کنی که چی بود و چی شد همه ی دلتو اضطراب و غم پر می کنه که هیچ..دل ما هم راستی راستی فراموش می شه ها.زندگی رو ببین.یه روز خوب دو روز بد.می گذره می دونم.لحظه هاتو ببین می گی وقتی با منی همه چی خوبه منم که می دونی بدون تو...

وقتی با هم بودنمون به هیچ جای این دنیا ضرر نمی زنه..وقتی دنیامون قشنگ تره.وقتی خیلی چیزای دیگه بیا به جای این حرفا که تحویلم می دی یه کم به من فکر کن ببین می شه...دنیای ما هم واسه خودش عالمی داره ها.چه قدر خنده .چه قدر گریه.چه قدر بچگیام دوست داشتم مامان بزرگ واسم قصه بگه.چه قدر خونه ی عمو بهم خوش می گذشت.حالا هیچ کدومو ندارم.عجب حکایتیه.حالا غصه ی چی شده سوهان این روز و شبامون.اون وقتا از چی دلمون می گرفت.بازم آااااااای خدا!...کجای این دنیا ایستادیم؟چی کار کردیم با روزامون؟این ساعت هم که هنوز داره قدم می زنه.می دونم تو که اون بالایی همیشه هوامو داشتی پس مث همیشه حداقل تو تنهام نذار...از این آدما که چشمم آب نمی خوره...می گم شاید اون ور بن بست یه دنیای دیگه باشه...آهاااااااای یکی یه نردبون واسم بیاره!!!

+ نوشته شده توسط aida در یکشنبه 22 مهر1386 و ساعت 8:13 بعد از ظهر |

...سردیه هوا رو وقتی تو وجودم حس کردم که دوباره فکر تو اومد تموم اون لحظه های قشنگی رو که داشتم خراب کرد

.بارون میاد.دونه هاش اونقدر شدید به شیشه ی پنجره می خورن که انگار دلشون می خواد شیشه رو بشکنن بیان تو خونه.یهو تو سرم یه جرقه می زنه برم بیرون خودمو از دست این دیوارای لعنتی نجات بدم.بارونیمو می پوشم پامو از خونه می ذارم بیرون.خدایا!!!انگار تموم فرشته های آسمون دارن گریه می کنن.چقدر همه چی گرفته س.همیشه زیر بارون قدم زدنودوست داشتم وقتی سیاهیه شب همه جا رو می گیره.سردو تاریک.کوچه ها رو یکی یکی زیر قدمام پشت سر می ذارم.دلم می خواد به این فکر کنم که کاش تو هم کنارم بودی ولی جلوی فکرمو می گیرم چون می خوام تنها باشم!هیچ صدایی نمیاد ولی احساس می کنم یکی پا به پای من داره میاد سایه به سایه.عکس ماهو تو تموم گودالایی که ازشون می گذرم می بینم.زیر لب آواز می خونم.به پنجره ی خونه ها نگاه می کنم همه ی شیشه ها رو بخار پر کرده.به همه چی فکر می کنم غیر از تو!ولی فکرت مثه یه سایه ذهنمو پر کرده.نمی دونم الان کجایی.همیشه وقتی احساس کردم باید باشی...بگذریم.به راهم ادامه میدمو هنوز حضور کسی رو پشت سرم حس می کنم.دلهره ای عجیب وجودمو می گیره ولی یه چیزی شبیه ترس نمی ذاره بر گردمو این دلهره رو تموم کنم.قدمامو تندتر می کنم.دلیلشو نمی دونم شاید دارم فرار می کنم!یه جا زیر سایه بونه یه ایستگاه کنار آتیش می ایستم.احساس می کنم دستام از سردیه هوا کاملن یخ زده.به خودم می گم چقدر جاش خالیه(ولی فقط به خودم می گم...!)یه لحظه به سرم میزنه برگردموپشت سرمو نگاه کنم ولی نه...ته دلم خالی می شه انگار غصه ی این همه وقتی که نبودی مثه یه بغض بزرگ یه دفعه تو گلوم جمع می شه...می شینم روی جدول کنار خیابون.احساس خفگی می کنم.به خودم می گم کاش الان روی همون نیمکت کنارش نشسته بودم مثه قدیما.صدای رعدو برق تمام ذهنمو می گیره.بلند می شم راه می افتم.انگار یه نیروی غریب منو به طرف اون نیمکت می کشونه.خیابونا رو پشت سر می ذارمو کو چه ها رو هم.آ...ه رسیدم.یه حس خوب وجودمو می گیره.آروم می رم می شینم روی نیمکتو بغضم یه دفعه می ترکه...جای خالیتو بازم نیستی که پر کنی...غیر از صدای گریه م که اونم تو صدای بارون گم میشه هیچ صدایی نمی شنوم.به آسمون نگاه می کنم و می گم خدایا کاش الان اینجا بود ولی می دونم که این فقط یه آرزو بیشتر نیست.

ناامید به جایی که نمی دونم کجاست زل می زنمو غرق می شم تو فکرایی که این همه مدت ازش فرار می کردم.تو همین حال گرمای دست یه نفرو رو شونم احساس می کنم.نمی دونم چرا ولی برنمی گردم.میادو آروم کنارم می شینه.زیر لب (یه جوری که انگار دو دله که من بشنوم یا نه)میگه دلم برات تنگ شده بود...سرمو بر می گردونم...نگاه می کنه و لبخند می زنه...مثله همیشه آرومو مغرور.باز به اسمون نگاه می کنمو می گم

خدایا واسه همه چی ممنون.

+ نوشته شده توسط aida در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 11:55 قبل از ظهر |

۳-۲-۱-این آغاز زندگی منه!می خوام شروع کنم ولی نه مثه همیشه.یه جور تازه.

از تو می نویسم که شاید هزار بار حرف هایم را گفته ام و نشنیدی.اینبار با همیشه فرق دارد.دلم از جنس آب و آفتاب نیست از سنگ است و این جا بن بسته دوست داشتن های من است. دوست داشتن هایی که با نام تو آغاز شد و بی تو پایان پذیرفت.مثل همیشه نوشته هایم تلخ و سیاهند و این هاست نتیجه ی دوست داشتن تو.دوست داشتنی که شاید آغاز تمام دوست نداشتن های من بود.نمی دانم فکر نمی کنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد ولی دل دریایی تو آن قدر کوچک نبود که نتواند از گناهی این چنین بگذرد.حداقل تا آن جایی که من در خاطرم مانده.درک می کنم شاید من برای تو کم بودم.شاید آنی نبودم که انتظارش را می کشیدی ولی بهانه ات غیر قابل درک است.قرار بود گله نباشد.بگذریم.

این روزگار از اول با ما سر سازگاری نداشت.چشم ها را هم شستیم.ولی به این آب ها هم دیگر اعتمادی نیست.می گویم که یادت بماند.تو بهانه ای بودی برای تمام لحظه هایی که شاید اگر بی تو می گذشت تلخ و سرد بود.ولی بودنت لحظه هایم را به گرمی مرداد و شیرینی عسل کرد.دوست داشتن تو اتفاقی ست که افتاده.یک اتفاق قشنگ و می روی و خاطره می شوی ولی...

                                            کاش تکرار می شدی تکرار.

پ ن: نوشته هام مخاطب خاصی نداره

+ نوشته شده توسط aida در چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت 7:53 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM